همیشه فکر می کردم منشأ این باور که هر »ناکامی و عدم موفقیت« را به عهده دیگران گذاشتن، از کجا نشات می گیرد و چرا همیشه علت شکست و عدم موفقیت »دیگران«، ولی عامل موفقیت ها »ما« هستیم؟! ... تا اینکه برحسب اتفاق، روزی در جمع خانوادگی، ناگهان صدای گریه نوه سه ساله ام را شنیدم که هنگام راه رفتن، سرش به دسته مبل خورده و از دردمی گریست
با توجه به علاقه خاصی که پدر بزرگها و مادربزرگها به نوه های خود دارند و نمی توانند گریه آنها را ببینند، بلافاصله من و همسرم به طرف او حرکت کردیم و در یک حرکت ناخودآگاه، با تنبیه دسته مبل!... به نوه کوچکم فهماندیم که مقصر دسته مبل است و به این ترتیب او را آرام کردیم.وقتی به حال خود برگشتم؛ چند لحظه ای به این ماجرا فکر کردم و در آن حال، سوالی که در ذهنم مطرح شده بود به خاطرم آمد و آن اینکه چگونه این باور در ما شکل می گیرد که در هر اتفاق و حادثه ای، دیگران را مسئول می دانیم و خودمان هیچ نقشی در آن نداریم و بلافاصله متوجه شدم که ما ناخودآگاه، از کودکی این باور غلط را برای فرزندانمان ایجاد می کنیم و وقتی آنان پای به عرصه زندگی می گذارند و مواجه با هزاران مساله و مشکلمی شوند گناه را از دیگران می دانند؛ هیچگاه به کردار و رفتار خودشان توجه نمی کنند و همیشه به دنبال مقصری خارج از خودشان می گردند
بنابراین وقتی که سنگ بنای اول این باور غلط را در خانواده برای فرزندانمان ایجاد می کنیم و چنان پیش می رویم که حتی اشیا را هم مقصر قلمداد می کنیم؛ چرا نباید وقتی فرزند ما مثلاً اگر عضو تیم فوتبال شد، خوب بازی نکردن خودرا همیشه به عوامل بیرون از خود، از قبیل »چمن زمین«، »داور« و یا عوامل دیگر نسبت بدهد؟ یا اگر مدیریت سازمانی را به عهده گرفت، عدم موفقیت های سازمان را بیرون از سازمان جستجو نکند؟ در صورتی که مطالعات نشان می دهد که۸۰ درصد مشکلات سازمانها از عوامل »درون سازمان« و۲۰ درصد آن عوامل بیرون از سازمان است.